این پژوهش به بررسی امکان بازخوانی شاهنامه فردوسی در دوران معاصر میپردازد و با ترکیب چارچوبهای نظری مختلف، به تحلیل چالشها و فرصتهای این بازخوانی میپردازد. بر اساس دیدگاه کاسیرر، اسطوره و حماسه بهعنوان فرمهای نمادین، در چارچوب اپیستمههای تاریخی خاص شکل گرفتهاند و این امر خوانش امروزی آنها را با دشواریهای معرفتی روبهرو میسازد. از سوی دیگر، با تکیه بر مفهوم «پروبلماتیک» آلتوسر، این پژوهش نشان میدهد که برای درک معنای شاهنامه، باید شرایط تولید معنا در بستر ایدئولوژیک و تاریخی آن بازسازی شود. با بهرهگیری از نظریه «امتزاج افقها»ی گادامر و تاریخگرایی جیمسون، این مطالعه استدلال میکند که شاهنامه صرفاً یک اثر تاریخی منجمد نیست، بلکه از طریق گفتوگوی دیالکتیکی بین متن و خواننده معاصر، میتواند به پرسشهای امروزی پاسخ دهد. یافتهها نشان میدهند که با وجود فاصله اپیستمیک بین جهان متن و خواننده امروزی، رویکردهای هرمنوتیکی و تاریخگرایانه میتوانند امکان ارتباطی پویا و خلاقانه با شاهنامه را فراهم کنند. در نهایت، این پژوهش تأکید میکند که تنش میان تعلق متن به دورهای خاص و نیاز به تفسیر معاصر، نه یک مانع، بلکه فرصتی برای بازآفرینی معنایی جدید است. شاهنامه بهعنوان متنی زنده، از ظرفیت تفسیرپذیری مداوم برخوردار است و میتواند در بازتعریف هویت ایرانی در جهان امروز نقش ایفا کند.