ضحّاک و آشوکا (بازتابی از پادشاهی آشوکا در داستان ضحّاک)
صفحه 5-26
https://doi.org/10.22067/jmels.2026.99784.1065
حمیدرضا ازدستانی رستمی
چکیده ضحاک (اژیدَهاکه/ آزیدَهاک) در اساطیر ایران پیوسته نماد بدکاری و بدکیشی و بیدادگری بوده و میتوان او را کسی پنداشت که بسیاری از خصوصیات بد شهریاران در تاریخ ایران یا در پیوند با فرهنگ ایران در او جای داده شده است. همین موضوع سبب شده تا داستان و شخصیت او لایههای گوناگونی از شخصیتهای اساطیری و تاریخی را بپذیرد؛ از همینروی، پژوهندگان ضحاک را با کسانی همچون اژیدهاکهِ اوستایی، ویشوَروپَهِ ودایی، دِیوکِس و آستیاگِ مادی، تیامت، کینگو، نرگال و نینگیشزیدهِ بینالنهرینی، گُرگُنِ یونانی، آرتاوازْدِ ارمنی، لوکی و... همسان یافتهاند. در ادامۀ این سنجشها، نگارنده همسانیهای ضحاک با یکی از پادشاهان سلسلۀ مائوریا در هند یعنی آشوکا را پیش کشیده و به این نتیجه رسیده است که گویا این دو شخصیّت، هر دو از سکاها هستند که در کشور هند استقرار مییابند؛ هر دو پدری راهبمسلک (مرداس و چاندرا گوپتا) دارند که حکومت او را تصرف میکنند و به آن پایان میدهند؛ هر دو به «خونخواری و ناباکی» آوازه دارند و البته در عین ستمکاری، در نزد گروهی از مردم دارای محبوبیتاند؛ هر دو در زمان عدم حضور خود در کشور، جانشینانی (کندرو و کومار) بسیار مورد اطمینان دارند؛ هر دو آیینی هندی (بتپرستی/ بودیسم) را گسترش میدهند. آشوکا پس از ظلم بسیار طریق دین و یاری به مردم برمیگزیند. دربارۀ ضحاک این ویژگی را نمیبینیم؛ اما برادرزاده یا نوادۀ او یعنی کوش پیلدندان، چنین ویژگیای دارد که شخصیت او را به آشوکا نزدیک میسازد.
کنشگری اجتماعی زنانِ شاهنامه به مثابه الگو برای تغییر جایگاه اجتماعی زنان ایرانی 1285-1327 شمسی
صفحه 27-44
https://doi.org/10.22067/jmels.2026.99787.1068
علی باغدار دلگشا
چکیده پژوهش حاضر با روش اسنادی و رویکرد توصیفی – تحلیلی تلاش دارد به بررسی این موضوع بپردازد که در دورۀ زمانی مشروطه (1285 شمسی) تا دهۀ نخست پهلوی دوم برای نقد رفتارهای اجتماعی در خصوص زنان، چه روایتی از کنشگریهای اجتماعیِ زنان شاهنامه مورد توجه قرار گرفته است؟ همچنین الگوهای معرفی شده از شاهنامه برای تغییر جایگاه اجتماعی زن ایرانی کدام زنان شاهنامه هستند با چه نوع رفتاری؟ بررسیهای انجام شده در دورۀ زمانی مورد بحث از خلال مکتوبات زننگار و همچنین مطبوعات زنان به ما نشان میدهد که در دوران مشروطه تنها در سه جریدۀ حبلالمتین (1285ش) ایراننو (1288ش) و نامۀ بانوان (1299) میان نقد اجتماعی، مسایل زنان و کنشگری زنان شاهنامه، ارتباط برقرار شده است. در دورۀ پهلوی نیز در میان مطبوعات زنان، جریدۀ بیداریما (1323-1327ش) با رویکرد مارکسیستی بیشترین توجه را به زنان شاهنامه داشته و با روایت کنشگری اجتماعی چند تن از زنان شاهنامه مانند رودابه، تهمینه، فرنگیس در تلاش بوده است تا نگاهی متفاوت از دوگانۀ عشق و کنش اجتماعی را در رفتار زنان در پیشینۀ تاریخی ایران با تکیه بر شاهنامۀ فردوسی نشان دهد و بر همین اساس کنشگریهای زنان شاهنامه را به مثابه الگوهای اجتماعی معرفی نماید.
تحلیل تطبیقی شخصیت جهیکا در بندهش و شخصیت ارنواز در شاهنامه (و تبیین نقش زن تاریکگوهر (پری) در اندیشه و قصههای ایرانی)
صفحه 45-61
https://doi.org/10.22067/jmels.2026.95382.1061
شیدا قاسمی فیروزآبادی، ابوالقاسم اسماعیل پور مطلق، احمد خاتمی
چکیده گستردگی و قدمت اساطیر و روایتهای ملی و دینی ایرانی، دستیابی به ژرفساخت اسطورهای آنها را دشوار کرده و برخی خوانشها را در سطح روایت یا داوریهای اخلاقی متوقف ساخته است. ازاینرو، درک منطق حاکم بر کنش شخصیتها نیازمند تحلیل اسطورهشناختی و ساختارگرایانه است. در این پژوهش، با رویکردی تطبیقی، شخصیت جهیکا در بندهش و ارنواز در شاهنامه بررسی میشود؛ دو شخصیتی که در ظاهر، یکی چهرهای اهریمنی و دیگری سیمایی اهورایی دارد. نتایج پژوهش نشان میدهد که برخلاف این تفاوت ظاهری، جهیکا و ارنواز بازنمایی یک الگوی اسطورهای کهن و مشترکاند. در این الگو، زنِ تاریکگوهر (پری) نیروی اهریمنی خفته را بیدار میکند و موجب حمله به جهان اهورایی و مرگ نخستآفریدگان میشود، اما در ادامه با دلباختگی به مرد روشنگوهر، از نیروی تاریکی گسسته و با پیوستن به نیروی روشنایی، زمینه شکست اهریمن را فراهم میآورد. این پیوند، افزون بر انتقال قدرت سیاسی، به آزاد شدن برکت و باروری در جهان میانجامد، هرچند سرانجامی تراژیک برای مرد یا فرزند حاصل از این پیوند رقم میزند. این پژوهش با روشنکردن ژرفساخت مشترک این دو روایت، نقش فعال و سرنوشتساز زن تاریکگوهر را در پویایی نیروهای تاریکی و روشنی، انتقال قدرت و تداوم آفرینش در جهانبینی ایرانی تبیین میکند.
سَخُن هر چه گویی سرایندهام (توجیه ریشهشناختی معانی «سراینده» در شاهنامۀ فردوسی)
صفحه 63-73
https://doi.org/10.22067/jmels.2026.99788.1069
چنگیز مولایی
چکیده واژۀ «سراینده»، بنا به فهرست ولف، در شاهنامۀ فردوسی هجده بار در معانی 1- سخنگوی؛ راوی، داستانگوی؛ شاعر، سخنسرا»؛ 2- «رسول، قاصد، پیک» به کار رفته است. لیکن بررسی دقیق این ابیات نشان میدهد که در تعدادی از آنها از واژۀ «سراینده» هیچ یک از معانی مذکور اراده نشده است، بلکه مطابق قراین و شواهد موجود و بر اساس ملاحظات زبانشناسی میتوان یقین داشت که این واژه در شاهنامه در مواردی در معنی «فرمانبر، مطیع» استعمال شده است. برخی از محققان تصوّر کردهاند که کاربرد «سراینده» در معنی «فرمانبر، مطیع» حاکی از این است که گویا معنی اصلی واژه چنین بوده است: «کسی که هر چه گویند، باز میگوید»؛ امّا این توجیه مبنای علمی ندارد و اساساً مبتنی بر یک فقه اللغۀ عامیانه است. آنچه در این مقاله میآید توجیه ریشهشناختی کاربرد سراینده در معانی مذکور است. شواهد موجود از متون ایرانی باستان و میانه نشان میدهند که ریشۀ sru- در اصل به معنی «شنیدن» از مؤلفۀ معنایی گستردهای برخوردار بوده که یکی از آنها «فرمانبر بودن؛ اطاعت کردن» بوده است.
ساختمندیِ شبکۀ پیرفتها در طرح داستانِ «بیژن و منیژه» شاهنامه بر پایۀ الگوی روایت شناختیِ تزوتان تودوروف
صفحه 75-92
https://doi.org/10.22067/jmels.2026.93942.1052
فریبا مهری، مهیار علوی مقدم، حسن دلبری
چکیده یکی از عمدهترین اجزای نقد یک داستان در الگوی روایی تودوروف، پیرفتهای آن و از کارکردیترین عوامل موثر ، انسجام نظاممند این شبکۀ پیرفتهاست. هدف این مقاله نیز بررسی شبکۀ پیرفتها، در داستان بیژن و منیژۀ شاهنامه و تحلیل اثربخشی این شبکۀ ساختمند در اقناع مخاطب بر اساس الگوی طرح داستان برپایۀ نظریۀ روایت شناختی تودوروف است. مسئلۀ بنیادی این مقاله که نویسندگان در پی آن هستند، بررسی و تحلیل میزان و چگونگی کاربست عنصر کارآمدِ پیرفت و ایجاد شبکۀ درهم تنیده و درعین حال، ساختمند پیرفتها برای دستیابی به معنای بهتر و عین حال طرحی سازمانیافتهتری از این داستان است.. دراین راستا، بدنۀ اصلی مقاله پیشرو، بازشناختِ اجمالی الگوی روایی تودوروف با تکیه بر شناخت پیرفت و تحلیل و بررسی این عنصر موثر در طرح داستان بیژن و منیژه است. روشِ کار نویسندگان در این پژوهش، خوانش داستان و تحلیل ساختاری طرح آن بر مبنای الگوی روایت شناختی تودوروف است. دستاورد این پژوهش آن است که بر مبنای کنشها، گزارهها و خط سیر منطقی حوادث داستان، طرح و شبکۀ پیرفتها، آنگونه که از شاعری چون حکیم فردوسی و تبّحر او در داستانسرایی انتظار میرود، کاملاً ساختمند است اما نکته مهمی که در برسیها آشکار شد آن است که برای دستیابی به پیرنگ ساختاری و عمیق داستانهایی از این دست که قطعا بخشی از طرح و ییرنگ روایت در دل عوامل فرهنگی نهفتهاست، این نیاز احساس می شود که با تغییراتی میتوان از کارکرد سطحی الگو گذشت و با حفظ ساختارهای اصلی، آن را کمی متعادل و بومیسازی کرد.
ریختشناسی نوع ادبی اسکندرنامه (براساس اسکندرنامۀ نظامی و نظیرههای آن)
صفحه 93-104
https://doi.org/10.22067/jmels.2026.99785.1066
عباس واعظ زاده
چکیده چکیده
اسکندرنامهها آثاری منثور و منظوم در ادب فارسی هستند که به شرح داستان اسکندر مقدونی (356-323 ق.م.) یا اسکندر ذوالقرنین میپردازند. اولین اسکندرنامۀ منظوم مستقل را نظامی گنجوی (530-614 ه.ق.) در دو بخش با عنوان شرفنامه و اقبالنامه سرود و پس از او، شاعران متعددی اسکندرنامههایی به تقلید از اسکندرنامۀ نظامی سرودند. وجود منظومههای متعدد با نام «اسکندرنامه» یا اسامی مشابه، طبق تعریف نوع ادبی که عبارت است از «دستهای از متون که به وسیلۀ معیارهای ساختاری، محتوایی و/ یا کارکردی محدود میشوند» حاکی از وجود نوعی در ادبیات فارسی با عنوان «اسکندرنامه» است. بنا بر این تعریف، با بررسی این اسکندرنامهها میتوان به ساختار مشترک آنها که ساختار نوع ادبی اسکندرنامه است، دست یافت. هدف این مقاله شناسایی ساختار اسکندرنامههای منظوم براساس اسکندرنامۀ نظامی و سه نظیرۀ آن؛ یعنی آیینۀ اسکندری امیرخسرو، خردنامۀ اسکندری جامی و آیین اسکندری عبدیبیگ نویدی است. از آنجاکه اسکندرنامهها از آثار ادبی روایی محسوب میشوند، در این مقاله از روش ریختشناسی پراپ که یکی از روشهای کارا در شناسایی ساختار انواع ادبی روایی است، استفاده می کنیم. طبق بررسی ریختشناسانۀ چهار اسکندرنامۀ منظوم به این نتیجه رسیدیم که اسکندرنامه به مثابۀ یکی از زیرگونههای «منظومۀ پهلوانی» از لحاظ ساختاری، روایتی است دارای 10 خویشکاری (ظهور قهرمان، اقدام یاریگر، قدرتیابی، عزیمت و بازگشت قهرمان، ظهور و نابودی شریر، ماجراجویی و سرانجام قهرمان) و 3 شخصیت (قهرمان، یاریگر و شریر).